|
چه كسي ميخواهد.....من و تو ما نشويم.....خانه اش ويران باد
|
سلام به بروبچه هاي خوب و دوس داشتني.......
حال شماها خوبه؟
خوشين؟..........سرحالين؟......... خوش ميگذره؟..........
برخلاف انتظارم كه فكر ميكردم آپ بعديم ماه ها طول ميكشه خيلي زودتر از انتظارم اومدم.
چندروزپيش اومدم و خبر نامزديمو بهتون دادم الان هم ميخوام بيام خاطرات اون روزارو اينجا بنويسم به دو دليل:
1)اينكه شما دوستاي گلم هم از خاطراتي كه بر من و عشقم گذشته باخبر شين....
2)و دومي اينه كه اخاطراتم براي هميشه اينجا ثبت بشه و بعدها باخوندنش احساس اين دوران رو از نو
تجربه و حس كنيم.......
شروع : قبل از آپ رفتم آرشيومو خوندم و با خوندن هر سطراز نوشته هام اون لحظه ها جلو چشام سبز ميشدن
چه روزايي رو با ترس و لرز و اضطراب سپري كرديم!!!!!!!
چه روزايي رو با هزار ترفند و دروغ گفتن به آبجي، رفتم پيش محمد و ساعتها با هم خوش و خرم بوديم!!!
بعد از اون روز من و محمد با اينكه كلي اتفاقاي خطرناك و جورواجور برامون پيش اومده بود بازهم همديگرو يه روز درميون ميديم.
محمد هم مدام از خواهرش ميخواست كه هرچه زودتردر مورد من با مامانش حرف بزنه
و خواهرش زير بار نميرفت
محمد هم برخلاف ميليش اونو تهديد كرد و اين تهديد كارساز شد........
خواهرش يه هفته قبل از تموم شدن ماهه صفر رفت تبريز و اونجا مسئله ي من و محمد رو با عموش درميون گذاشت .......
دوروز بعد از ماه صفر همونطور كه محمد قول داده بود عموش براي قرار خواستگاري به خونمون زنگ زد و فردا شبش مامان و خالش اومدن خواستگاري.
البته به هم رسيدن ما به اين راحتي ها هم كه براتون نوشتم نبود.
يكي از دردسراي ما اين بود كه مامان محمد راضي نميشد براي محمد بره خواستگاري دليلش هم اين بود
كه محمد كاروباردرستي نداره ......
و دليل ديگه ش اين بود كه محمد كاراي معافيتش رو انجام نداده .
محمد هم تواين مدت خيلي لاغر شده بود و درست حسابي غذا نمي خورد و به خودش نميرسيد
منم از اين بابت خيلي ناراحت بودم اما كاري ازم برنمي اومد جز صبر و انتظار....!!!
بعد از خواستگاري بقيه كارا به سرعت پيش رفت و ما باهم عقد كرديم........
تا يه ماهه نامزدي من و محمد مدام شب و روز پيش هم بوديم و با هم دوبار به مسافرت رفتيم
بعد از يك ماه با هم بودن محمد براي كار رفت تبريز پيش عموش و الان يك ماه و 6 روزه كه از هم دوريم!!
اين فاصله و دوري نه تنها باعث دوري ما نشده بلكه بيشتر از گذشته به هم وابسته و دلبسته شديم
همچنين شدت عشق ما چند برابر شده.
اما بدجور دلم براش تنگ شده ...بعضي وقتا چنان دلم براش پر ميزنه كه احساس ميكنم دارم ديوونه ميشم.
كار شب و روزم شده نگاه كردن به عكسش ولي اينم دلمو آروم نميكنه و باز بهونه شو ميگيره و بيتابي ميكنه.
اينم آپي كه قولشو به شماها داده بودم......
قصد دارم همه ي اون چيزايي كه درمورد خودم و محمد تو دفتر خاطراته روزانم نوشتم اينجا بنويسم تا براي هميشه از من به يادگار بمونه.....
چون دفتر خاطرات ممكنه خونده يا گم شه اما اينجا براي هميشه محفوظ و به دور از دسترس ميمونه...
تا آپ بعدي به خدا ميسپارمتون...........
م____________________ح_______________م_______________دم
بيشتر از ديروز كمتر از فردا
دوس_________ت__________ت د____________ا___________رم
خوبین دوستای گلم؟؟؟؟؟؟؟؟
ببخشید که این همه مدتبیخبرتون گذاشتم...........
یه عالمه حرف دارم که بهتون بگم اما حیف نمیتونم زیاد بمونم فقط اومدم یه خبرخوب و
دسته اول بدم و برم.......!!!!!!!!!!!!!!!
نمیدونم از کجا شروع کنم...........
بذارین براتون از اول بگم............
من و محمد بلاخره دوماه و ۴ روز یش باهم نامزدکردیم البته با کلی گرفتاری و مشکلات!!!!!
الان که دارماین چیزارو میگم محمد یه عالمه ازمن فاصله داره........
اون اونسره ایرانه و من این سرایران....
دلم برای بوسه هاو نگاهش لک زده...
فردا ۲۵ روزه که همدبگرو ندیدیم...............
اینم بگم که دلم برای سفید برفی هم یه ذره شده بود...
کاش شمارشو داشتم و باهاش مشورت و درددل میکردم اماحیف............![]()
![]()
![]()
بوبو جونم آره من خطمو عوض کردم تو خصوصی میام شمارمو بهت میدم...........![]()
![]()
خوب بچه ها باید رم
یه وز سره فرصت میامکل داستان رو براتون مینویسم.........
اون روز زیاد دیر نیست س منتظرباشین.............
تااون روز به خدامیسارمتون............
تادیداری دوباره خدانگهدارهمتون...![]()
![]()
![]()
![]()
سلام بچه........
خوبين؟
خوشين؟
سرحالين؟
امروز اومدم خاطره ي يك روز زيبا و به يادماندني ديگر رو اينجا ثبت كنم تا اگر خدا خواست و به هم رسيديم
با خوندنش شيريني اين روز رو به ياد بياوريم.
روز دوشنبه 7 بهمن .1387
ساعت 7:30 از خواب بيدار شدم بعداز اينكه دست و صورتم رو شستم اومدم تو اتاق موبايلم داشت
زنگ ميخورد.محمدبود گفت بيدار شدي گفتم آره گفت حاضر شدي گفتم هنوز نه كم كم دارم آماده
ميشم هر موقع از خونه اومدم بيرون تك ميزنم تو در رو باز بذار تا تو خيابون معطل نشم.
ساعت 8:15 بود كه رسيدم خونشون تا در رو باز كردم محمد رو ديدم .يه پليور قرمز خوشمل هم پوشيده
بود. واي نميدونين چقد خوش تيپ و جذاب شده بود. دلم ميخواست نرسيده بپرم بغلش اما جلو
خودمو گرفتم. سلام كرديم و محمد دستشو انداخت روي شونم و با هم رفتيم به طرف اتاقش.
هردومون كنار هم نشستيم. دست تو دست هم داشتيم حرف ميزديم .
منم بنا به عادت موبايل محمد رو ورداشتم .اول يه نگاه به اس ام اس هاش انداختم .
تا ميخواستم قسمت گالري موبايلشو نگاه كنم گوشي رو از دسم گرفت هركاري كردم بهم نداد.
آخه من كه زورم به اون نميرسيد عصباني شدم و گفتم من ميخوام برم.
آخه از اين كارش خيلي ناراحت شدم اونم از كار من فكر ميكرد بهش اعتماد ندارم و از روي بدبيني
و بي اعتمادي دارم موبايلشو چك ميكنم ولي به خدا من اصلا تو اين فكرا نبودم.
بلند شدم كه برم محمد گفت صبر كن زنگ بزنم تاكسي بياد منم گفتم نميخواد.
بلند شدم كفشمو پوشيدم اما اصلا دلم نميخواست كه برم و هرلحظه منتظر اين بودم كه محمد بياد
و با ناز و نوازش منو برگردونه. اما چه خيال باطلي چون اين آقاي از خود راضي اصلا
اهل ناز و نازكشي نيست. منم كه حس_______اس ....وقتي ديدم اينكارو نميكنه بدتر عصباني شدم.
بلند شد اومد جلوم وايساد گفت چته ؟چرا اينكارارو ميكني ؟ تو هنوز به من اعتماد نداري ؟ فكر ميكني
به غير از تو با كس ديگه اي هستم؟
بهش گفتم خودت كه ميدوني من هميشه عادت دارم ميرم سراغ گوشيت و تو هيچي نميگي چرا امروز
نذاشتي نگاه كنم؟
گفت ميخواستم ببينم عكس العمل توچ چجوريه .
گفتم منم تا يهو موبايلو از دستم قاپيدي ناراحت شدم و پيش خودم گفتم لابد اون تو خبراييه كه نميذاره ببينم!!!
همينطور كه حرف ميزدم سرمم پايين بود . محمد زير چونمو گرفت و گفت به من نگاه كن.
گفتم نميخوام ببينمت !!(واي اگه از دلم خبر داشت مطمئنا بهم ميخنديد)
با عصبانيت گفت: گفتم به من نگاه كن!!!!!!
بهش نگاه كردم و گفتم بگو چيه؟
گفت آخ چرا اعصاب هردومونو به هم ميريزي؟
گفتم آخه تو هم يه كارايي ميكني كه من عصباني شم.
گفت وقتي من به تو اعتماد كامل دارم و نميرم سراغ گوشيت تو چرا هرموقع ميايي گوشيمو تفتيش ميكني؟
گفتم من از روي بي اعتمادي اينكارو نميكنم در ضمن اگه هم چيزي تو گوشي باشه تو كه ميدوني من
ميخوام بيام پيشت پس ديگه نميذاري كه بمونه و من ببينم.مگه غير از اينه؟
خلاصه محمد دستمو گرفت و منو نشوند سر جام. اما نذاشتم دستمو بگيره.
بعد از چند دقيقه كه ساكت نشستيم ديدم دلم طاقت نمياره خودم پريدم و رفتم تو بغلش
بوسش كردم.
اونم كه منتظر اينكار من بود منو محمكم بغل كرد و بوسيد.
و اينجوري شد كه ما دوباره با هم عشقولي شديم.
ازش خواستم كاپشني كه خريده بود رو نشونم بده. يه كاپشن مشكي چرم خيلي خوشملبود
از اونايي كه وقتي ميپوشه خيلي بهش مياد.البته محمد من از بس خوش تيپه هر چي بپوشه
بهش مياد.(وا وا وا چقد ازش تعريف كردم)
سرگرم حرف زدن وبوديم تا به خودم اودم ديدم ساعت از يازده هم گذشته.
گفتم ديگه وقت رفتنه چون ممكنه هر لحظه مامانت سر برسه.
هميشه موقع برگشتن حالم گرفته ميشه . دل كندن ازش برام خيلي سخته احساس ميكنم وقتي
پيش محمدم ساعت خيلي زودتر از هر وقت ديگه ايي ميگذره.
موقع بيرون اومدن بهش گفتم يه كاري بكن تا زودتر به هم برسيم نميخوام واسه كنارت بودن اينقد ترسو
اضطراب نداشته باشم. و تا هر موقع دلم ميخواد پيشت بمونم.
بعد از كلي ماچ و بوس خداحافظي كرديم و من راه افتادم به طرف خونمون هنوز نرسيده بودم
كه زنگ زد و گفت رسيدي گفتم الان جلو در خونه ام.
چون بح زود رسيده بيدار شده بودم بعد نارهار تا بعده اذون مغرب خوابيدم.
هميشه بعد از ديدن محمد يه آرامش خاصي بهم دست واسه همين خواب خيلي ميچسپه.
سه شنبه 9 بهمن 1387
امروز هم قرار بود برم پيشش اما نشد.
تو خونمون دهه اول صفر صبح ها زيارت عاشورا ميخونن بابا و مامان اينا همه بيدار بودن.
بابا وقتي ديد آماده ام گفت صبر كن شوهر خالت مي رسوندت.
با اين حرف بابا انگاري يه سطل آب يخ ريختن رو سرم.
چنان حالمان گرفته شد كه بيا و ببين. قيافه ي بنده هم اون لحظه ديدني بود.
به محمد اس ام اس دادم گفتم نميتونم بيام .اونم قربونش برم با اينكه كلي منتظرمونده بود
گفت اشكال نداره پس منم دوباره مي خوابم.
اما من چون خونه شلوغ بود هركاري كردم ديگه خوابم نبرد .
و بلجبار رفتم پيش بقيه نشستم تا ساعت بگذره. الان هم در خدمت شما هستم و
راره با ووراجيهام خدايي نكرده سرتون رو دردبيارم.
و اين بود اتفاقاتي كه تواين دوروز بر من گذشته.
پ.ن) با اينكه محمد سفارش كرد ديگه از رفتن به اونجا چيزي ننويسم و حتي
نوشته هاي قبلي رو هم حذف كنم اما بنده همچنان بر سر حرف خود مانده وهمه چيز را به رشته ي
تحرير درآوردم.
پ.ن) بعد از اين تصميم دارم هرروز حتي اگه اتفاق مهمي هم رخ نداده باشه بيامآپ كنم .
ميخوام اين وبلاگم بر عكس اون يكي هميشه به روز باشه.
اينم از آپ امروزم...
برم بخوابم كه بدجور خوابم مياد.........
تا بعد
خدا نگهدار همتون.
مح___مدم دوست________ت دارم
اين بار زود اومدم كه يه خبري رو بدم و برم. الان خيلي خوشحالم و اصلا احساس
دلتنگي نميكينم.ميدونين چرا؟
چون فردا قراره عزيزدلم ر بعد از چند روز ببينم. تو اين 2/3 ماهي كه با هم بوديم
سابقه نداشته اين همه مدت همديگرو نبيبنيم.واسه همين خيلي خوشحالم .آخه
شديد دلم براش تنگه. خدايا شكرت كه بعد از چند روز دوري ميبينمش. بچه ها فقط ازتون ميخوام كه
دعا كنين واسه رفتن و اومدنم دچار مشكل و دردسر نشم.
از وقتي كه پامو از دره خونه ميذارم بيرون تا ميرسم اونجا و بر عكس صدبار ميميرم و
زنده ميشم.
ايشالله فردا بعد از اينكه از پيش محمد برگشتم همه چي رو مو به مو براتون مينويسم.
در آخر هم يه شعر مينويسم و اينو تقديم ميكنم به كسي كه برايم از همه كس و همه
چي عزيزتر و با ارزشتره.
بيش از ع__________شق ب_________ر تو عاشق_________م
آن____گاه كه ب____ا ت_______وام
چ_____و گ______لي هستم
كه گ________لبرگ____هاي زندگ______ي را شكوف___ا ميكند
و اينبار بيشتر از قبل
دوس__________ت دارم مح_________مدم
سلام به دوستاي گل خودم و به خصوص بوبو(محبوبه جونم) و سفيد برفي عزيز كه تو اين مدت منو از ياد نبرده بودن.
بعد از مدتها دوباره اومدم از خودم و محمدم بنويسم. تو اين مدتي كه نيومدم نت بارها و بارها من و محمد همديگرو ديديم و هميشه قرارمون ساعت 8:30 صبح خونه ي اونا. خونه ي اونا برعكس خونه ي ما هميشه خلوته براي همين هم من ميرم پيشش.2 روز درميون مجبور ميشدم از خواب نازم بزنم و برم پيش عزيز دلم تا هم اون از دل تنگي درآد هم خودم با ديدنش دلي از عزا درآرم.
خيلي از شماها كه ميآين و نوشته هاي منو ميخونين پيش خودتون ميگين اينا كه شورشو درآوردن بايد بگم شما حق دارين اين فكرو درمورده ما بكنين اما آخه دل كه اين چيزا حاليش نيست. بعضي وقتا ميگم يه ذره ديدارامون رو كم كنيم اما باز تا محمد ميگه دلم برات تنگ ميشه همه ي اون تصميم ها منتفي ميشه و مشتاق تر از قبل به ديدارش ميشتابم.
بيشتر روزا وقتي از پيش محمد برميگردم كلي ناراحت ميشم و به خودم ميگم با اين اتفاقا و دلبستگيي كه روز به روز بيشتر ميشه خدايي نكرده اگه به هم نرسيدم چه بلايي شره من مياد؟
من چجوري ميتونم اونو با تمامه خاطراتش از ياد برم؟ نه........ اين محاله !!!!!!!!!!!!!
اگه بعدها به خاطره كاراي كه كردم وجدانم منو سرزنش كنه چجوري باهاش كنار بيام؟
همه ي اينا به كنار..... بدتراز همه ي اينا اينه كه من چجوري ميتونم اونو با يكي ديگه ببينم وقتي با تمام وجودم دوسش دارم و اونو جزيي از خودم ميدونم؟
به نظر شما خدا مارو به هم نمي رسونه؟؟؟
اگه خاطرات اين چند روزي كه نبودم رو براتون بگم ديگه اونوقته كه ميفهمين من چي ميگم. اما حيف كه ذهن و دستم براي نوشتن همه ي اون خاطرات ياري ام نميكنن.
يكي از بچه ها خواسته بود كه درمورد دختر دايي بنويسم . منم قصد دارم همين كارو بكنم اما نميدونم چرا آپم رو با اين چرنديات شروع كردم؟!!
حالا بذارين از دختر دايي محمد بگم.........
اگه يادتون باشه بهتون گفته بودم كه من و محمد از طريق فروم شهرمون با هم آشنا شديم. دختر دايشش هم عضو اونجاس.اسمش هم الهه هست. يه شب به محمد گفتم ميخوام با دختر دايت دوس شم واسه همين بهش پيغام خصوصي دادم و گفتم خانوم...خوشحال ميشم كه با شما دوست شم(اگه ميدونستم اينقد احمق و كوته فكره عمرا بهش سلام كنم چه برسه به پيشنهاد دوستي بدم). اون خيلي احمقانه جواب داد كه شما فاميل منو از كجا ميدونين؟و اينجوري شد كه يه ذره در جواب هم تند رفتيم.اينم بگم كه اون شروع كرد .البته ميذارم به پاي بچه بودنش چون اينجور كه محمد ميگفت 14 15 سالشه.وقتي موضوع رو به آبجيم گفتم بهم گفت به نظر من اين دخمل داييه محمد رو دوس داره؟(البته خودمم به اين نتيجه رسيده بودم)من و محمد تو فروم خيلي با هم كل كل ميكرديم و بيشتر پشت سر هم پست ميداديم .فكر كنم اين مسئله دخمل دايييه رو يه نمه عصباني كرده و درصدد خالي كردن حس حسادت بر امده بود. از محمد خواستم كه هرموقع اومد خونشون تو رفتارش دقت كنه تا ببينم حدسم درست بوده يا نه؟
ممد اول قبول نكرد بهم گفت من حتي نميخوام نگاش كنم تو ميگي بهش دقت كن. خلاصه اونقد اصرار كردم تا محمد قبول كرد(اينم ميدونستم كه محمد از رو حس كنجكاويه هم كه شده اين كارو ميكنه).چند روز بعد محمد بهم گفت كه حدسم درست بوده. حتي دخمل داييه به محمد گفته بود كه اون اسم و فاميلشو به من گفته . محمد هم مثل هميشه حاشا ميكنه. و اين شروع دعواهاي من و دخمل داييه بود.تا اينكه دعواهامون به تاپيكا كشيده شد. يه شب وقتي ان شدم ديدم اين دختره ياحمق يه چرت و پرتايي تو يكي از تاپيكا نوشته منم كنترلم از دست دادم و هرچي از دهنم در اومد نوشتم. تا پستو ارسال كردم از طرف مدير برام اخطار اومد كه عتو تاپيكا حق توهين كردن ندارين. تو چت باكس نوشتم كه من جواب توهين يكي از كاربرارو دادم.يكي از كاربرا بهم پيغام داد كه قضيه از چه قراره منم همه چيرو بهش گفتم اونم همون موقع به مدير فروم گفت و ازش خواست كه با دخمل داييه برخورد كنه.
جونم براتون بگه كه من و محمد به خاطره اين دختره ي احمق چندبار باهم دعوا كرديم حتي يه بار كارمون به قهر كشيده شد.با اينكه بعد از اون شب من آن نشدم و ديگه كاري به كارش نداشتم اما اون احمق بازم ول كن نبود و هي به پروپاي محمد ميپيچيد . به محمد ميگفت به دوستت بگو حق نداري به من پيغام خصوصي بدي(منظوراز دوستت من بودم).درحالي كه من اصلا نت نميرفتم .محمد هم درجوبش گفته بود اون اصلا نمياد فروم پس چجوري ميتونه برات پيغام بذاره؟و كلي هم بهش توپيده بود كه چرا فكر ميكني من با اون دوستم؟
و اين بود ماجراي دخمل داييه كه هنوز هم هرازگاهي مزاحم محمدميشه . به قول محمد با اين كارش ميخواد به محمد بفهمونه كه دوسش داره.
دفعه ي بعد براتون از خاطره ي شبي ميگم كه براي بار دوم رفتم پيش محمد و شب رو اونجا موندم اما چه شب بدي بود و بدتراز اون ظهرش موقعي كه ميخواستم برگردم خونه بود...........
اين آپم يه ذره زيادي طولاني شد شما به بزرگواري خودتون ببخشيد.........
پ.ن ) بايد به عرض دوستام برسونم اون مدتي كه ميرفتم پيش محمد بابا و مامان دبي بودن و از وقتي كه برگشتن من فقط يه بار اونم 2 ساعت بيشتر پيشش نبودم.
پ.ن) محمد عزيزم رفته مسافرت و منم خيلي خيلي دلتنگشم.با اينكه هرروز چند ساعت با هم حرف ميزنم اما بازم وقتي به اين فكر ميكنم كه 300 كيلومتر با من فاصله داره دلتنگيمو بيشتر ميكنه.
پ.ن) همينجا از دوستاي گلي كه بهم سر زدن و برام كامنت گذاشتن خيلي خيلي ممنونم.
نزديك بود باز يادم بره
محمد جونم دوست دارم
تا آپي ديگر خدانگهدارتون..............
ظهر ساعت 1 با هزار زحمت از خواب بيدار شدم(ديشب ، ديشب كه نه صبح ساعت 5 خوابيدم). بعد از ناهار
وقتي دخمل آبجي اومد بهم گفت خاله برات اس ام اس اومده . خوندم ديدم محمدم يه عالمه نگران شده كه
جوابشو ندادم . ببين چقد نازنينت بي فكره!! با همه ي اين بي فكري بازم محمد بزرگواري ميكنه و به روم
نمياره. هرچقد اون بيشتر محبت ميكنه من بيشتر لوس ميشم.

البته لوس بودن منم تقصير خودشه. اگه روز اول لوسم نميكرد الان مجبور نبود لوس بازي هاي منو تحمل كنه.
از بحث اصلي دور نشم . قرار بود از امروز و ديدارمون بگم.البته نميشه گفت ديدار چون نتونستيم همديگرو كامل
و با خيال راحت ببينيم.هم من مزاحم باهام بود (آبجي و دختراش) هم اون.
اگه بگم كجا قرار ديدار گذاشته بودم مطمئنا بهمون ميخندين.!!!!
محمد ظهر اس ام اس زد گفت عصر ميري ديدار اهل قبور با اينكه قصد رفتن نداشتم گفتم آره(اين هم اثرات
دلتنگي زياديه).
داشتم ميگفتم.....
عصر ساعت 4:30 دقيقه از خونه زديم بيرون تا رسيديم اونجا يه نيم ساعتي طول كشيد .محمد وارد قسمت
شهدا شده بود كه منم با آبجي پشت سرش رفتيم اما مثل اينكه اون منو نديده بود آخه محمد برخلاف ما از
اون سمت رفت. منم هرچي به آبجي ميگفتم زودتر بريم سر قبر دايي اصلا توجه نمي كرد (محمد فكر ميكرد
من اونجا) خلاصه ينكه وقتي من رسيدم سر مزار دايي اون داش ميرفت .عجب ضد حالي خورديم ما!!!!
وقتي كه محمد رفت منم ديگه شوقي واسه موندن نداشتم . به آبجي گفتم بريم خونه من كلي كار دارم.
و اينجوري شد كه من و محمد دست از پا درازتر به خانه هايمان برگشتيم
تا رسيدم خونه زنگ زدم به محمد و باز مثل هميشه يه نمه اذيتش كردم .و يه خرده باهم سر قضيه ي دختر
داييش(بعدا داستانشو براتون تعريف ميكنم) بحثمون شد. اما اينبار هم محمد گذشت كرد و مسئله به خوبي و
خوشي فيصله پيدا كرد(الهي قلبونت بلم كه اينقد مهلبوني)
الان هم منتظره كه من آپ كنم و بياد بخونه .
محمدمم آپ كرده و منم مشتاقم هرچه زودتر بپرم برم ببينم چي نوشته؟؟؟
پ.ن) به دليل در انتظار بودن عزيز دلم براي خوندن آپم از گذاشتن باقي شكلكها خودداري ميكنم
پ.ن) اميدوارم محمدم به همون اندازه كه من دوسش دارم دوست داشته باشه(بيشتر باشه كه خيلي بهتره)
پ.ن) تا يادم نرفته محمدم خيلي دوست دارم باور كن باشه؟
خوب ديگه رفع رحمت كنم
تا بعد.........
خدا ياور همتون.......
امروز بعد از 17 ساعت صداي محمدم رو شنيدم.
17 ساعت براي من مثل يه عمر گذشت. .كم
كم داشتم ميمردم از دلتنگي .اما خوب ديگه كاري جز صبر كردن نمي تونستم انجام بدم. وقتي صداشو شنيدم انگاري دنيارو بهم داده بودن.
كلي ذوقيدم اما به روي خودم نيآوردم عوضش گلِگي
كردم كه كجا بودي؟چرا يادي از من نكردي(آخه مامانش يه ذره گيره واسه اينكه
بيشتر از اين گير نده مجبوره كمتر بزنگه)
اما با حرف زدن كه دلم راضي نميشه بازم بهونه
ي محمدو ميگيره.حالا حالاها هم كه امكان ديدنش نيست. از يه طرف هم ميترسم مامان و بابا هرچه زودتر
بيان و ديگه اصلا نتونم ببينمش
محمد ميگه تا اون موقع براي هميشه ماله هم شديم و با خيال راحت
همديگرو ميبينيم اما اگه تا اومدن اونا نشد چي؟![]()
![]()
فقط يه چيزي ........
ديروز محمد اومد از جلو خونمون رد شد اما منه ديوونه تا رسيد جلودرِخونه من اومدم داخل
بعد
كه رفت پشيمون شدم كه چرا وانستادم ببينمش . حتي يه نظر هم واسه من غنيمته
به نظر شما كي باز مي تونم محمدم رو ببينم؟
آحه اگه چند روز ديگه
نبينمش از غصه ي دوريش راهي تيمارستان ميشم
محمد زيادي مغرور نشي آ .چون ميدونم تو هم اينجوري هستي دارم ميگم.
پ.ن) بر عكس اون وبلاگم كه از بس طولاني ميشه همه ي دوس جونيا از خوندنش
خسته ميشن اين يكي به زور 10 خط ميشه. شايد چون اولشه وهنوز زوده كه آپام
طولاني شه و ديگه اينكه اينجا فقط از محمد مينويسم اما تو اون يكي از همه چي
واييي يادم رفت يه چيزي رو بنويسم............
محمد دوست دارم خيلي زياد...........

امروز صبح روز خوبي بود اما ظهرش بدجور ضد حال خورديم.......![]()
نميدونم چي كار كنم؟
دلشوره و استرس از ظهر تا حالا تمامه ولم نميكنه. دارم دق ميكنم. تو هم كه از سر شب تاحالا هيچ خبري
من ميام نت تو نيستي ، تو ميايي من نيستم..... اس ام اس هم كه نميزني ...... !!!!![]()
آخه چرا يهو اينجوري شد؟
من كه بهت گفتم اين هرروز ديدن يه روز واسه من دردسر درست ميشه....![]()
همه اين حرفا و دردسرا به كنار اگه خدايي نكرده تورو از من جدا كردن من چيكار كنم؟
محمد اگه تورور ازم بگيرن من ميميرممممممممممم..........![]()
محمد كجايي؟..دارم از فكر و خيال ديوونه ميشم.........
آخر و عاقبتمون به چي ختم ميشه؟ با هم بودن يا رسيدن؟
من ميترسم اين آدم فضول كه نيمدونم از كدوم گوري پيداش شد من و تورو از هم جدا كنه!!!!!!!!!!![]()
اگه دسم بهش برسه هم اونو ميكشم هم خودموووووووو.............![]()
كاش ميتونستم الان بهت زنگ بزنم و باهات صحبت كنم......... مطمئنم با شنيدن صدات دلم آروم
خدا از اون كسي كه اينجوري داره با زندگي و آينده ي من بازي ميكنه نگذره..........![]()
پس اين خدا كجاس كه به دادم برسه و كمكم كنه؟![]()
خدايا محمد رو از تو ميخوام. اگه محمدو ازم دور كني ديوونه ميشم.........![]()
خدايا تنهام نذاررررررررررر...............![]()
خدايا ميدونم گناهكاركم...ميدونم بنده ي بد و ناسپاسيم ، ميدونم قدر تو و چيزايي كه بهم دادي رو نميدونم
اما با همه ي اين بدي هايي كه كردم ازت مي خوام بازم مثل هميشه دستمو بگيري و منو از اين برهوت نجات
دلم ميخواد برم يه جايي كه هيشكي نباشه ، تا ميتونم بشينم گريه كنم و خدارو صدا بزنم تا وقتي كه صدامو
اونقد عاجزانه ازش درخواست كمك كنم كه دلش به رحم بياد و كمك كنه........... ![]()
ديگه نميدونم چي بايد بگم.........
محمد نكنه تنهام بذاري ها!!! تو قسم خوردي كه با من ميموني و تنهام نميذاري .......![]()
خدا كنه فردا محمد زنگ بزنه و بهم بگه همه چي به خوبي حل شده........
محمد ببين چه ساعتي اومدم آپ كردم !!!!!
هركاري كردم خوابم نبرد گفتم پاشم بيام اينجا باهات درددل كنم شايد سبك شم.......![]()
فردا ساعت 7 كلاس دارم.هرچند ميدونم كه از درس هيچي نميفهمم اما مجبورم برم........![]()
خدايااااااااااااااااااااا بازم ميگم........... كمكممممممممممممممم كن...........
امروز صبح كه از خواب پا شدم فهميدم زياد حالم خوش نيست(از نظر روحي).نميدونستم چرا؟![]()
شايد واسه اينكه عزيزم رو نديده بودم و دلتنگي باعث خرابي حالم شده بود .......![]()
ظهر هم كه اومدم نت پيغام خصوصي يه دختر عوضي بدتر حالمو گرفت (البته اين بيشتر يه بهونه بود) چون من
آدمي نيستم كه با حرف يه دختر بچه حاله خودمو خراب كنم.......![]()
حالا بي خيال اين حرفا ....
برم سر اصل مطلب كه مربوط به خودم و محمد هستش.......
ظهر بعده ناهار زنگ زدم به محمدم يه نيم ساعتي با هم حرف زديم كه من با حاله خرابم بدتر حاله محمدو هم
با اينكه بعدش از كارم پشيمون ميشم و همش به خودم بد و بيراه ميگم كه چرا بد باهاش حرف زدم اما بازم
اون كارو تكرار ميكنم.![]()
بعد از اينكه با محمد حرفيدم رفتم فوتبال تماشا كردم (پرسپوليس با پاس).....
بعد از اون هم باز اومدم نت كه چند دقيقه بعدش محمد هم اومد![]()
تا يادم نرفته بگم ..ظهري يهو نميدونم چم شد كه گوشيمو خاموش كردم تا چند ساعت خاموش بود.....![]()
اينم يه جور ديوونگيه ديگه........!!!!!!!!!![]()
آهان........
تو چت محمد گفت كه دلم برات تنگ شده . من كي ميتونم باز بينمت؟گفتم نميدونم.گفت ميام از جلو خونتون
رد ميشم تو بيا دم در حياط وايسا تا ببينمت منم قبول كردم.![]()
ساعت8 و خرده اي بود كه زنگ زد و گفت ميخوام بيام بينمت منم رفتم پشت در وايسادم اما موقعي كه محمد
رد شد من اونو با يكي ديگه اشتباهي گرفتم و مثل جت پريدم تو خونه.......![]()
قلبم از ترس داشت از جاش كنده ميشد .........![]()
به محمد زنگ زدم و گفتم اوني كه الان رد شد تو بودي؟ گفت آره ، مگه نديدي منونديدي؟![]()
گفتم نه آخه اشتباهي گرفتم تو رو با يكي ديگه......
اما مثل اينكه محمد منو ديده بود...![]()
گفت بازم بيام منو ببيني گفتم نه. آخه ميترسيدم يكي از همسايه ها مارو ببينه .....![]()
اينم از خاطرات امروزه من و محمدم........![]()
اين عكس هم تقديم به محمد عزيزم به ياد اون شب به ياد ماندني........

امروز بدون مقدمه چيني ميرم سر اصل مطلب :
ديشب ساعت 8 با تاكسي رفتم خونه ي عزيز دلم وقتي رسيدم اونجا
از ترس و اضطراب با اينكه هوا سرد بود اما خيس عرق بودم.
حالا
بماند با چه دردسر و مكافاتي رفتم اونجا.![]()
اما تاكنارش نشستم همه ي اون ترس و لرزارو فراموش كردم انگار نه
انگار كه تا حد مرگ ترسيده بودم.![]()
باز هم مثل ديدارهاي قبل بعد از سلام و احوال پرسي شروع كرديم به
خلاصه اينكه
كه تا چند ساعت توبغل هم بوديم هي همديگرو بوس ميكرديم...![]()
اگه بگم
تا كي اونجا بودم از تعجب شاخ در ميارين.......![]()
ساعت 11
مي خواستم برگردم اما دلم نيومد آخه تازه داشتم احساس خوشي و راحتي ميكردم در
كنارش....![]()
گفتم چند مين ديگه ميشينم و بعد ميرم
....... تا به خودمون اومديم
و به ساعت نگاه كردم ديدم ساعت 1
نيمه شبه..![]()
هيچي ديگه ديشب رو اونجا موندم و كلي با عزيز دلم صفا كردم كه
متاسفانه از گفتن اين قسمت
معذورم........![]()
اما موقع
خواب يه سر درد شديدي اساسي حالمو گرفت .![]()
تا يكي دو ساعت از سر درد نميدونستم كجام و كي كنارمه....محمد هم
طفلك پا به پاي من بيدار موند مثل اينكه (قربونت بلم الهي)آروم اروم دست ميكشيد رو سرم
فقط يه كاري كرد... وقتي اومدم خونه
متوجه شدم عكسايي كه ازش گرفته بودم رو از تو موبايلم پاك كرد![]()
ازبس ناخوش
بودم نفهميدم كي خوابم برد
چشامو كه باز كردم
ديدم هواروشن شده و تو تخت خودم نيستم تا سرمو برگردوندم ديدم
ديگه هركاري
كردم خوابم نبرد ...![]()
از بس
وول خوردم محمدرو هم بيدار كردم(البته عمدا اينكارو كردم)![]()
امروز هم تا ساعت 10:30 اونجا موندم و وقتي آبجي و مامانش رفتن
بيرون منم پشت سر اونا برگشتم خونه(آخه تا مامانش اينا خونه بودن
ميتونم
به صراحت بگم كه ديشب يكي از بهترين شبهاي عمرم![]()
بود كه شيرينيش براي هميشه زير زبونم ميمونه و تو گنجينه ي ذهنم
براي هميشه نگهش ميدارم....
الان كه دارم اينو آپ ميكنم عزيزه دلم داره فوتبال ميبينه .....
اون استقلاليه
و من پرسپوليسي خدا به داده ما دوتا برسه......
هرچقد من
از ابي بدم مياد اون از قرمز.......![]()
تا بعد..........