اولین ورق از دفترخاطرات خانوم گل | ||||
سلام...... وباز نوشتن از روزهايي که گذشتن و براي هميشه بسته شدن و من با نوشتن اين خاطرات فقط ميخواهم بارديگر آنها را مرور کنم. همونطور که قولشوداده بودم تصميم دارم نوشته هاي دفتر خاطراتم رو اينجا بنويسم(با اجازه ي آقايي)
تواولين صفحه با خط درشت اين شعر رو نوشتم :
اي باد!!! خاطره هاي مرا به آنجا ببر که؛ براي نخستين بار دل من به تپشهاي دلي ديگر
پاسخ گفت!!!
روز شنبه 14/12/87
باز شدن اين دفتر با سرآغاز زندگي جديد من با کسي که بيشتر از خدا نه، اما به اندازه ي او دوستش دارم و بعد از خدا ميپرستمش،کسي که بعد از اين مييخواهم تمام لحظاتم تنهايم رو با او سپري کنم، کسي که براي من مثل هيچکس نيست همراه شد. امروز اولين روز ما شدنه من و معبوده زمينيم محمده(ازنظر مردم چون از نظر خودمون چند ماهه من و اون ما شديم) چه روز زيبا و پر از شور و هيجان بود امروز!!! لبريز بود از عشق و دوست داشتن هرچند از اين روزا زياد داشتيم اما اينبار با بقيه ي روزا يه تفاوت بزرگي داشت و اونم اين بود که امروز جلو چشم همه و بدون هيچ ترسي من و محمد ابراز عشق و دوست داشتن ميکرديم. شايد خيليا نفهمن من چي ميگم اما رسيدن و همگام شدن با کسي که بي نهايت دوستش داري خيلي شيرينتر از کسي است که بدون احساسات قبلي با او همگام ميشوي. امروزثانيه ها و دقيقه هامو با کسي که عاشقانه دوستش دارم در دلم جشن گرفتم ...... از امروز مالک تمام قلب و روح و جسمم شده......... وقتي به اين فکر ميکنم که از امروز به راحتي ميتونم درکنارش بشينم ، حرف بزنم، راه برم، بخنديم ، گريه کنم يه حس تازه ايي بهم دس ميده!! نميدونم فقط من اينجوريم يا همه ي دخترايي که به عشقشون ميرسن همين حس و حالو دارن؟؟؟ اولين روز نامزديم رو به خودم و محمدم و همه ي اونايي که با خوشحالي من خوشحالن تبريک ميگم.
خدايا خودت براي دوام اين عشق و زندگي کمکمون کن........(آمين) | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388 15:57 توسط *خانوم گل* | | ||||
ما شدن خانوم گل و شوشويي | ||||
سلام به بروبچه هاي خوب و دوس داشتني.......
حال شماها خوبه؟
خوشين؟..........سرحالين؟......... خوش ميگذره؟..........
برخلاف انتظارم كه فكر ميكردم آپ بعديم ماه ها طول ميكشه خيلي زودتر از انتظارم اومدم. چندروزپيش اومدم و خبر نامزديمو بهتون دادم الان هم ميخوام بيام خاطرات اون روزارو اينجا بنويسم به دو دليل: 1)اينكه شما دوستاي گلم هم از خاطراتي كه بر من و عشقم گذشته باخبر شين.... 2)و دومي اينه كه اخاطراتم براي هميشه اينجا ثبت بشه و بعدها باخوندنش احساس اين دوران رو از نو تجربه و حس كنيم.......
شروع : قبل از آپ رفتم آرشيومو خوندم و با خوندن هر سطراز نوشته هام اون لحظه ها جلو چشام سبز ميشدن چه روزايي رو با ترس و لرز و اضطراب سپري كرديم!!!!!!! چه روزايي رو با هزار ترفند و دروغ گفتن به آبجي، رفتم پيش محمد و ساعتها با هم خوش و خرم بوديم!!! بعد از اون روز من و محمد با اينكه كلي اتفاقاي خطرناك و جورواجور برامون پيش اومده بود بازهم همديگرو يه روز درميون ميديم. محمد هم مدام از خواهرش ميخواست كه هرچه زودتردر مورد من با مامانش حرف بزنه و خواهرش زير بار نميرفت محمد هم برخلاف ميليش اونو تهديد كرد و اين تهديد كارساز شد........ خواهرش يه هفته قبل از تموم شدن ماهه صفر رفت تبريز و اونجا مسئله ي من و محمد رو با عموش درميون گذاشت ....... دوروز بعد از ماه صفر همونطور كه محمد قول داده بود عموش براي قرار خواستگاري به خونمون زنگ زد و فردا شبش مامان و خالش اومدن خواستگاري. البته به هم رسيدن ما به اين راحتي ها هم كه براتون نوشتم نبود. يكي از دردسراي ما اين بود كه مامان محمد راضي نميشد براي محمد بره خواستگاري دليلش هم اين بود كه محمد كاروباردرستي نداره ...... و دليل ديگه ش اين بود كه محمد كاراي معافيتش رو انجام نداده .
محمد هم تواين مدت خيلي لاغر شده بود و درست حسابي غذا نمي خورد و به خودش نميرسيد منم از اين بابت خيلي ناراحت بودم اما كاري ازم برنمي اومد جز صبر و انتظار....!!!
بعد از خواستگاري بقيه كارا به سرعت پيش رفت و ما باهم عقد كرديم........ تا يه ماهه نامزدي من و محمد مدام شب و روز پيش هم بوديم و با هم دوبار به مسافرت رفتيم بعد از يك ماه با هم بودن محمد براي كار رفت تبريز پيش عموش و الان يك ماه و 6 روزه كه از هم دوريم!!
اين فاصله و دوري نه تنها باعث دوري ما نشده بلكه بيشتر از گذشته به هم وابسته و دلبسته شديم همچنين شدت عشق ما چند برابر شده. اما بدجور دلم براش تنگ شده ...بعضي وقتا چنان دلم براش پر ميزنه كه احساس ميكنم دارم ديوونه ميشم.
كار شب و روزم شده نگاه كردن به عكسش ولي اينم دلمو آروم نميكنه و باز بهونه شو ميگيره و بيتابي ميكنه.
اينم آپي كه قولشو به شماها داده بودم......
قصد دارم همه ي اون چيزايي كه درمورد خودم و محمد تو دفتر خاطراته روزانم نوشتم اينجا بنويسم تا براي هميشه از من به يادگار بمونه..... چون دفتر خاطرات ممكنه خونده يا گم شه اما اينجا براي هميشه محفوظ و به دور از دسترس ميمونه...
تا آپ بعدي به خدا ميسپارمتون...........
م____________________ح_______________م_______________دم
بيشتر از ديروز كمتر از فردا دوس_________ت__________ت د____________ا___________رم
| ||||
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 1:11 توسط *خانوم گل* | | ||||
| سلام بچه های گل
خوبین دوستای گلم؟؟؟؟؟؟؟؟
ببخشید که این همه مدتبیخبرتون گذاشتم........... یه عالمه حرف دارم که بهتون بگم اما حیف نمیتونم زیاد بمونم فقط اومدم یه خبرخوب و دسته اول بدم و برم.......!!!!!!!!!!!!!!!
نمیدونم از کجا شروع کنم........... بذارین براتون از اول بگم............ من و محمد بلاخره دوماه و ۴ روز یش باهم نامزدکردیم البته با کلی گرفتاری و مشکلات!!!!! الان که دارماین چیزارو میگم محمد یه عالمه ازمن فاصله داره........
اون اونسره ایرانه و من این سرایران.... دلم برای بوسه هاو نگاهش لک زده... فردا ۲۵ روزه که همدبگرو ندیدیم............... اینم بگم که دلم برای سفید برفی هم یه ذره شده بود... کاش شمارشو داشتم و باهاش مشورت و درددل میکردم اماحیف............ بوبو جونم آره من خطمو عوض کردم تو خصوصی میام شمارمو بهت میدم........... خوب بچه ها باید رم یه وز سره فرصت میامکل داستان رو براتون مینویسم......... اون روز زیاد دیر نیست س منتظرباشین............. تااون روز به خدامیسارمتون............ تادیداری دوباره خدانگهدارهمتون... | ||||
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 0:59 توسط *خانوم گل* | | ||||
دي____________دار | ||||
|
سلام بچه........ خوبين؟ خوشين؟ سرحالين؟ امروز اومدم خاطره ي يك روز زيبا و به يادماندني ديگر رو اينجا ثبت كنم تا اگر خدا خواست و به هم رسيديم با خوندنش شيريني اين روز رو به ياد بياوريم.
روز دوشنبه 7 بهمن .1387
ساعت 7:30 از خواب بيدار شدم بعداز اينكه دست و صورتم رو شستم اومدم تو اتاق موبايلم داشت زنگ ميخورد.محمدبود گفت بيدار شدي گفتم آره گفت حاضر شدي گفتم هنوز نه كم كم دارم آماده ميشم هر موقع از خونه اومدم بيرون تك ميزنم تو در رو باز بذار تا تو خيابون معطل نشم. ساعت 8:15 بود كه رسيدم خونشون تا در رو باز كردم محمد رو ديدم .يه پليور قرمز خوشمل هم پوشيده بود. واي نميدونين چقد خوش تيپ و جذاب شده بود. دلم ميخواست نرسيده بپرم بغلش اما جلو خودمو گرفتم. سلام كرديم و محمد دستشو انداخت روي شونم و با هم رفتيم به طرف اتاقش. هردومون كنار هم نشستيم. دست تو دست هم داشتيم حرف ميزديم . منم بنا به عادت موبايل محمد رو ورداشتم .اول يه نگاه به اس ام اس هاش انداختم . تا ميخواستم قسمت گالري موبايلشو نگاه كنم گوشي رو از دسم گرفت هركاري كردم بهم نداد. آخه من كه زورم به اون نميرسيد عصباني شدم و گفتم من ميخوام برم. آخه از اين كارش خيلي ناراحت شدم اونم از كار من فكر ميكرد بهش اعتماد ندارم و از روي بدبيني و بي اعتمادي دارم موبايلشو چك ميكنم ولي به خدا من اصلا تو اين فكرا نبودم. بلند شدم كه برم محمد گفت صبر كن زنگ بزنم تاكسي بياد منم گفتم نميخواد. بلند شدم كفشمو پوشيدم اما اصلا دلم نميخواست كه برم و هرلحظه منتظر اين بودم كه محمد بياد و با ناز و نوازش منو برگردونه. اما چه خيال باطلي چون اين آقاي از خود راضي اصلا اهل ناز و نازكشي نيست. منم كه حس_______اس ....وقتي ديدم اينكارو نميكنه بدتر عصباني شدم. بلند شد اومد جلوم وايساد گفت چته ؟چرا اينكارارو ميكني ؟ تو هنوز به من اعتماد نداري ؟ فكر ميكني به غير از تو با كس ديگه اي هستم؟ بهش گفتم خودت كه ميدوني من هميشه عادت دارم ميرم سراغ گوشيت و تو هيچي نميگي چرا امروز نذاشتي نگاه كنم؟ گفت ميخواستم ببينم عكس العمل توچ چجوريه . گفتم منم تا يهو موبايلو از دستم قاپيدي ناراحت شدم و پيش خودم گفتم لابد اون تو خبراييه كه نميذاره ببينم!!! همينطور كه حرف ميزدم سرمم پايين بود . محمد زير چونمو گرفت و گفت به من نگاه كن. گفتم نميخوام ببينمت !!(واي اگه از دلم خبر داشت مطمئنا بهم ميخنديد) با عصبانيت گفت: گفتم به من نگاه كن!!!!!! بهش نگاه كردم و گفتم بگو چيه؟ گفت آخ چرا اعصاب هردومونو به هم ميريزي؟ گفتم آخه تو هم يه كارايي ميكني كه من عصباني شم. گفت وقتي من به تو اعتماد كامل دارم و نميرم سراغ گوشيت تو چرا هرموقع ميايي گوشيمو تفتيش ميكني؟ گفتم من از روي بي اعتمادي اينكارو نميكنم در ضمن اگه هم چيزي تو گوشي باشه تو كه ميدوني من ميخوام بيام پيشت پس ديگه نميذاري كه بمونه و من ببينم.مگه غير از اينه؟ خلاصه محمد دستمو گرفت و منو نشوند سر جام. اما نذاشتم دستمو بگيره. بعد از چند دقيقه كه ساكت نشستيم ديدم دلم طاقت نمياره خودم پريدم و رفتم تو بغلش بوسش كردم. اونم كه منتظر اينكار من بود منو محمكم بغل كرد و بوسيد. و اينجوري شد كه ما دوباره با هم عشقولي شديم. ازش خواستم كاپشني كه خريده بود رو نشونم بده. يه كاپشن مشكي چرم خيلي خوشملبود از اونايي كه وقتي ميپوشه خيلي بهش مياد.البته محمد من از بس خوش تيپه هر چي بپوشه بهش مياد.(وا وا وا چقد ازش تعريف كردم)
سرگرم حرف زدن وبوديم تا به خودم اودم ديدم ساعت از يازده هم گذشته. گفتم ديگه وقت رفتنه چون ممكنه هر لحظه مامانت سر برسه. هميشه موقع برگشتن حالم گرفته ميشه . دل كندن ازش برام خيلي سخته احساس ميكنم وقتي پيش محمدم ساعت خيلي زودتر از هر وقت ديگه ايي ميگذره. موقع بيرون اومدن بهش گفتم يه كاري بكن تا زودتر به هم برسيم نميخوام واسه كنارت بودن اينقد ترسو اضطراب نداشته باشم. و تا هر موقع دلم ميخواد پيشت بمونم. بعد از كلي ماچ و بوس خداحافظي كرديم و من راه افتادم به طرف خونمون هنوز نرسيده بودم كه زنگ زد و گفت رسيدي گفتم الان جلو در خونه ام. چون بح زود رسيده بيدار شده بودم بعد نارهار تا بعده اذون مغرب خوابيدم. هميشه بعد از ديدن محمد يه آرامش خاصي بهم دست واسه همين خواب خيلي ميچسپه.
سه شنبه 9 بهمن 1387 امروز هم قرار بود برم پيشش اما نشد. تو خونمون دهه اول صفر صبح ها زيارت عاشورا ميخونن بابا و مامان اينا همه بيدار بودن. بابا وقتي ديد آماده ام گفت صبر كن شوهر خالت مي رسوندت. با اين حرف بابا انگاري يه سطل آب يخ ريختن رو سرم. چنان حالمان گرفته شد كه بيا و ببين. قيافه ي بنده هم اون لحظه ديدني بود. به محمد اس ام اس دادم گفتم نميتونم بيام .اونم قربونش برم با اينكه كلي منتظرمونده بود گفت اشكال نداره پس منم دوباره مي خوابم. اما من چون خونه شلوغ بود هركاري كردم ديگه خوابم نبرد . و بلجبار رفتم پيش بقيه نشستم تا ساعت بگذره. الان هم در خدمت شما هستم و راره با ووراجيهام خدايي نكرده سرتون رو دردبيارم. و اين بود اتفاقاتي كه تواين دوروز بر من گذشته.
پ.ن) با اينكه محمد سفارش كرد ديگه از رفتن به اونجا چيزي ننويسم و حتي نوشته هاي قبلي رو هم حذف كنم اما بنده همچنان بر سر حرف خود مانده وهمه چيز را به رشته ي تحرير درآوردم. پ.ن) بعد از اين تصميم دارم هرروز حتي اگه اتفاق مهمي هم رخ نداده باشه بيامآپ كنم . ميخوام اين وبلاگم بر عكس اون يكي هميشه به روز باشه.
اينم از آپ امروزم... برم بخوابم كه بدجور خوابم مياد......... تا بعد خدا نگهدار همتون.
مح___مدم دوست________ت دارم | ||||
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387 0:51 توسط *خانوم گل* | | ||||
ق____رار ف________ردا | ||||
|
سلام .......... اين بار زود اومدم كه يه خبري رو بدم و برم. الان خيلي خوشحالم و اصلا احساس دلتنگي نميكينم.ميدونين چرا؟ چون فردا قراره عزيزدلم ر بعد از چند روز ببينم. تو اين 2/3 ماهي كه با هم بوديم سابقه نداشته اين همه مدت همديگرو نبيبنيم.واسه همين خيلي خوشحالم .آخه شديد دلم براش تنگه. خدايا شكرت كه بعد از چند روز دوري ميبينمش. بچه ها فقط ازتون ميخوام كه دعا كنين واسه رفتن و اومدنم دچار مشكل و دردسر نشم. از وقتي كه پامو از دره خونه ميذارم بيرون تا ميرسم اونجا و بر عكس صدبار ميميرم و زنده ميشم. ايشالله فردا بعد از اينكه از پيش محمد برگشتم همه چي رو مو به مو براتون مينويسم. در آخر هم يه شعر مينويسم و اينو تقديم ميكنم به كسي كه برايم از همه كس و همه چي عزيزتر و با ارزشتره. بيش از ع__________شق ب_________ر تو عاشق_________م
آن____گاه كه ب____ا ت_______وام
چ_____و گ______لي هستم
كه گ________لبرگ____هاي زندگ______ي را شكوف___ا ميكند و اينبار بيشتر از قبل دوس__________ت دارم مح_________مدم | ||||
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 0:56 توسط *خانوم گل* | | ||||
دعواي من و دخمل دايي محمد.......... | ||||
|
سلام به دوستاي گل خودم و به خصوص بوبو(محبوبه جونم) و سفيد برفي عزيز كه تو اين مدت منو از ياد نبرده بودن. بعد از مدتها دوباره اومدم از خودم و محمدم بنويسم. تو اين مدتي كه نيومدم نت بارها و بارها من و محمد همديگرو ديديم و هميشه قرارمون ساعت 8:30 صبح خونه ي اونا. خونه ي اونا برعكس خونه ي ما هميشه خلوته براي همين هم من ميرم پيشش.2 روز درميون مجبور ميشدم از خواب نازم بزنم و برم پيش عزيز دلم تا هم اون از دل تنگي درآد هم خودم با ديدنش دلي از عزا درآرم. خيلي از شماها كه ميآين و نوشته هاي منو ميخونين پيش خودتون ميگين اينا كه شورشو درآوردن بايد بگم شما حق دارين اين فكرو درمورده ما بكنين اما آخه دل كه اين چيزا حاليش نيست. بعضي وقتا ميگم يه ذره ديدارامون رو كم كنيم اما باز تا محمد ميگه دلم برات تنگ ميشه همه ي اون تصميم ها منتفي ميشه و مشتاق تر از قبل به ديدارش ميشتابم. بيشتر روزا وقتي از پيش محمد برميگردم كلي ناراحت ميشم و به خودم ميگم با اين اتفاقا و دلبستگيي كه روز به روز بيشتر ميشه خدايي نكرده اگه به هم نرسيدم چه بلايي شره من مياد؟ من چجوري ميتونم اونو با تمامه خاطراتش از ياد برم؟ نه........ اين محاله !!!!!!!!!!!!! اگه بعدها به خاطره كاراي كه كردم وجدانم منو سرزنش كنه چجوري باهاش كنار بيام؟ همه ي اينا به كنار..... بدتراز همه ي اينا اينه كه من چجوري ميتونم اونو با يكي ديگه ببينم وقتي با تمام وجودم دوسش دارم و اونو جزيي از خودم ميدونم؟ به نظر شما خدا مارو به هم نمي رسونه؟؟؟ اگه خاطرات اين چند روزي كه نبودم رو براتون بگم ديگه اونوقته كه ميفهمين من چي ميگم. اما حيف كه ذهن و دستم براي نوشتن همه ي اون خاطرات ياري ام نميكنن. يكي از بچه ها خواسته بود كه درمورد دختر دايي بنويسم . منم قصد دارم همين كارو بكنم اما نميدونم چرا آپم رو با اين چرنديات شروع كردم؟!! حالا بذارين از دختر دايي محمد بگم......... اگه يادتون باشه بهتون گفته بودم كه من و محمد از طريق فروم شهرمون با هم آشنا شديم. دختر دايشش هم عضو اونجاس.اسمش هم الهه هست. يه شب به محمد گفتم ميخوام با دختر دايت دوس شم واسه همين بهش پيغام خصوصي دادم و گفتم خانوم...خوشحال ميشم كه با شما دوست شم(اگه ميدونستم اينقد احمق و كوته فكره عمرا بهش سلام كنم چه برسه به پيشنهاد دوستي بدم). اون خيلي احمقانه جواب داد كه شما فاميل منو از كجا ميدونين؟و اينجوري شد كه يه ذره در جواب هم تند رفتيم.اينم بگم كه اون شروع كرد .البته ميذارم به پاي بچه بودنش چون اينجور كه محمد ميگفت 14 15 سالشه.وقتي موضوع رو به آبجيم گفتم بهم گفت به نظر من اين دخمل داييه محمد رو دوس داره؟(البته خودمم به اين نتيجه رسيده بودم)من و محمد تو فروم خيلي با هم كل كل ميكرديم و بيشتر پشت سر هم پست ميداديم .فكر كنم اين مسئله دخمل دايييه رو يه نمه عصباني كرده و درصدد خالي كردن حس حسادت بر امده بود. از محمد خواستم كه هرموقع اومد خونشون تو رفتارش دقت كنه تا ببينم حدسم درست بوده يا نه؟ ممد اول قبول نكرد بهم گفت من حتي نميخوام نگاش كنم تو ميگي بهش دقت كن. خلاصه اونقد اصرار كردم تا محمد قبول كرد(اينم ميدونستم كه محمد از رو حس كنجكاويه هم كه شده اين كارو ميكنه).چند روز بعد محمد بهم گفت كه حدسم درست بوده. حتي دخمل داييه به محمد گفته بود كه اون اسم و فاميلشو به من گفته . محمد هم مثل هميشه حاشا ميكنه. و اين شروع دعواهاي من و دخمل داييه بود.تا اينكه دعواهامون به تاپيكا كشيده شد. يه شب وقتي ان شدم ديدم اين دختره ياحمق يه چرت و پرتايي تو يكي از تاپيكا نوشته منم كنترلم از دست دادم و هرچي از دهنم در اومد نوشتم. تا پستو ارسال كردم از طرف مدير برام اخطار اومد كه عتو تاپيكا حق توهين كردن ندارين. تو چت باكس نوشتم كه من جواب توهين يكي از كاربرارو دادم.يكي از كاربرا بهم پيغام داد كه قضيه از چه قراره منم همه چيرو بهش گفتم اونم همون موقع به مدير فروم گفت و ازش خواست كه با دخمل داييه برخورد كنه. جونم براتون بگه كه من و محمد به خاطره اين دختره ي احمق چندبار باهم دعوا كرديم حتي يه بار كارمون به قهر كشيده شد.با اينكه بعد از اون شب من آن نشدم و ديگه كاري به كارش نداشتم اما اون احمق بازم ول كن نبود و هي به پروپاي محمد ميپيچيد . به محمد ميگفت به دوستت بگو حق نداري به من پيغام خصوصي بدي(منظوراز دوستت من بودم).درحالي كه من اصلا نت نميرفتم .محمد هم درجوبش گفته بود اون اصلا نمياد فروم پس چجوري ميتونه برات پيغام بذاره؟و كلي هم بهش توپيده بود كه چرا فكر ميكني من با اون دوستم؟ و اين بود ماجراي دخمل داييه كه هنوز هم هرازگاهي مزاحم محمدميشه . به قول محمد با اين كارش ميخواد به محمد بفهمونه كه دوسش داره. دفعه ي بعد براتون از خاطره ي شبي ميگم كه براي بار دوم رفتم پيش محمد و شب رو اونجا موندم اما چه شب بدي بود و بدتراز اون ظهرش موقعي كه ميخواستم برگردم خونه بود........... اين آپم يه ذره زيادي طولاني شد شما به بزرگواري خودتون ببخشيد......... پ.ن ) بايد به عرض دوستام برسونم اون مدتي كه ميرفتم پيش محمد بابا و مامان دبي بودن و از وقتي كه برگشتن من فقط يه بار اونم 2 ساعت بيشتر پيشش نبودم. پ.ن) محمد عزيزم رفته مسافرت و منم خيلي خيلي دلتنگشم.با اينكه هرروز چند ساعت با هم حرف ميزنم اما بازم وقتي به اين فكر ميكنم كه 300 كيلومتر با من فاصله داره دلتنگيمو بيشتر ميكنه. پ.ن) همينجا از دوستاي گلي كه بهم سر زدن و برام كامنت گذاشتن خيلي خيلي ممنونم. نزديك بود باز يادم بره محمد جونم دوست دارم تا آپي ديگر خدانگهدارتون.............. | ||||
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 5:1 توسط *خانوم گل* | | ||||
براي محمدم........ | ||||
|
سلام به محمد عزيزم و كسايي كه ميآن بهم سر ميزنن........... امروز بعد از 17 ساعت صداي محمدم رو شنيدم. كم داشتم ميمردم از دلتنگي .اما خوب ديگه كاري جز صبر كردن نمي تونستم انجام بدم. وقتي صداشو شنيدم انگاري دنيارو بهم داده بودن. كردم كه كجا بودي؟چرا يادي از من نكردي(آخه مامانش يه ذره گيره واسه اينكه بيشتر از اين گير نده مجبوره كمتر بزنگه) ي محمدو ميگيره.حالا حالاها هم كه امكان ديدنش نيست. از يه طرف هم ميترسم مامان و بابا هرچه زودتر بيان و ديگه اصلا نتونم ببينمش همديگرو ميبينيم اما اگه تا اومدن اونا نشد چي؟ فقط يه چيزي ........ ديروز محمد اومد از جلو خونمون رد شد اما منه ديوونه تا رسيد جلودرِخونه من اومدم داخل كه رفت پشيمون شدم كه چرا وانستادم ببينمش . حتي يه نظر هم واسه من غنيمته به نظر شما كي باز مي تونم محمدم رو ببينم؟ نبينمش از غصه ي دوريش راهي تيمارستان ميشم محمد زيادي مغرور نشي آ .چون ميدونم تو هم اينجوري هستي دارم ميگم. پ.ن) بر عكس اون وبلاگم كه از بس طولاني ميشه همه ي دوس جونيا از خوندنش خسته ميشن اين يكي به زور 10 خط ميشه. شايد چون اولشه وهنوز زوده كه آپام طولاني شه و ديگه اينكه اينجا فقط از محمد مينويسم اما تو اون يكي از همه چي واييي يادم رفت يه چيزي رو بنويسم............ محمد دوست دارم خيلي زياد...........
| ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 15:11 توسط *خانوم گل* | | ||||
نوشته های پیشین | ||||







